در بهشت زندگی می کردم دو بال روی شانه هایم بود چهره ام نورانی و چشمانم پر فروغ بود.
اما اکنون چهره ام تاریک و نگاهم بی فروغ است !
خسته هستم و پاهای خسته تحمل این جسم سنگینم را ندارد.
دست روی شانه هایم میکشم
خالی هستند و خبری از بالهایم نیست !
بغض مانند سنگ گلویم را می گیرد احساس خفقان میکنم.
صدای قران به گوشم میرسد
به یاد بهشت میافتم.
آنجا که سرای من بود و اکنون نیست.
دلم می خواهد آنجا باشم آنجا که قصر نور بود.
نزدیک خدا بود.
بهشت که بودم نزدیکترین جا به خدا جایگاهم بود
روی شانه هایم دوبال سفید رنگ بود.
پیراهنم دیبای سبز رنگ بود
فرشته ای قشنگ همیشه کنارم بود.
و دلم از غصه عالم خالی بود.
روزی که از بهشت بیرون آمدم همه فرشتگان برایم گریه کردند
آنروز از آسمان زمینیها باران فرو ریخت اما در آسمان ابری نبود.
لحظه وداع یاد دارم که در نگاه فرشتگان حرفی بود که معنایش را ندانستم.
آن روز بی تفاوت به نگاه آنها از بهشت بیرون آمدم
وزمین دنیا فرش زیر پاهایم شد.
در بهشت که بودم هر کجا پا می گذاشتم لطافت گلبرگها را احساس میکردم اما اینجا به هر کجا که میروم
خار هست و خاشاک و من لطافتی احساس نمی کنم.
آنروز فرشتگان می گریستند اما من شادمانه می خندیدم.
آنروز به خدا گفتم نمی خواهم کسی همراهم باشد
گفتم از اینکه همیشه فرشته ای مرا مراقبت کند خسته شدم و می خواهم تنها به سفر بروم
به زمینی که گمان میکردم زیباست.
آنروز خداوند نگاهی پر معنا به من کرد و گفت : برو
و من تنها از بهشت بیرون آمدم.
به یاد دارم از همان لحظه که پا از سرای بهشت بیرون گذاشتم احساسی شبیه دلتنگی همه وجودم را در بر گرفت.
و احساس کردم چقدر از خدا دور شدم.
هر قدم که از بهشت دور می شدم رنگ چهرهام لباس تنم عوض میشد!
حتی بالهایم را از دست دادم!
اما آنروز ذوق دیدن دنیا چشمانم را کور کرده بود .
به یاد دارم آنزمانی را که در بهشت بودم
آنروز خدا به من گفت هر گاه دلتنگ شدم خدارا صدا بزنم و از صمیم قلب دعا کنم.
اما من معنای دلتنگی را نمی دانستم.
و خداوند گفت : خواهی دانست.
آنگاه به فرشته ای که در کنارم بود گفت تا دستانم را در کنار هم قرار دهد و به من یاد دهد چگونه دعا کنم.
و من هم اکنون می دانم دلتنگی چیست ؟
کاش هیچگاه از بهشت بیرون نمی آمدم کاش از خدا نمی خواستم تنها باشم کاش همان فرشته را همراهم میکرد
تا مرا از این تباهی نجات میداد.
بوی خوشی می آید همه جا از تاریکی در آمده است و فضا نورانیست
کسی دستهایم را میگیرد و در کنار هم می گذارد و می گوید:
دعا کن.
باورم نمیشود اما او فرشته ای هست که همیشه همراهم بود.
در خاموشی سخن می گفتم که فرشته لبخندی زد و گفت:
از خداوند خواسته بودی که تو را تنها گذارد اما خداوند حتی اگر تو نیز اینرا بخواهی او هر گز اینرا برایت نمی خواهد و هیچگاه تو را تنها نمی گذارد.
گریه می کنم آنقدر که نمی دانم چند قطره میشود؟!
و باری دیگر از آسمان دنیا باران فرو میریزد بی آنکه ابری در آسمان باشد!
و من در زیر باران اشکهای فرشتگان که اینبار از شوق بازگشت من میگریستند
برای خودم و همه کسانی که چون من بهشت را گم کرده اند دعا می کنم.
و در حالیکه به دروازه شهر نور و خانه ام بر می گردم به خداوند می گویم:
تو را سپاس که به من فرصتی دوباره دادی.
سپاس تو را که به من اجازه دادی به سرای خود بازگردم.
فراموش کرده بودم اما در دنیا به یاد آوردم که سرای من آنجا نیست سرای من بهشت است









